<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دل نویس</title>
<link>https://siboola.blogfa.com</link>
<description>به نام او که هر چه دارم فقط از اوست  اینجا فقط برگی از دفتر خاطراتم شده </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 05 Jul 2026 13:03:24 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>مصلی</title>
<link>https://siboola.blogfa.com/post/355</link>
<description>دیشب قسمت شد رفتم مصلی .ساعت ۱۲شب لیانا خونه بابام بودیم اونجاخوابید منم سریع زدم بیرون بامترو رفتم خیلی شلوغ بود تابرسم خود صحن مصلی فکر کنم باپیاده رویش حدود ۲ساعت طول کشید خیلی شلوغ بود جمعیت زیاد و ازهر شهری بودن حس حال قشنگی بود هرکی یجوری خودشو رسونده بود وقتی رسیدم کریمی داشت مداحی میکرد و بقیه زارمیزدن شعارمیدادن انگار هرکی یجوری یچیزی ازدست داده بود شایدده دقیقه بیشتر هم نشد میلاد پایینتر هنوز توموکب بود گفت بیا بریم باموتور برگشتیم حدودساعت ۳بود</description>
<pubDate>Sun, 05 Jul 2026 13:03:24 +0330</pubDate>
<dc:creator>siboola</dc:creator>
<guid>siboola.blogfa.com/post/355</guid>
</item>
<item>
<title>مراسم رهبر</title>
<link>https://siboola.blogfa.com/post/354</link>
<description>به سرعت برق باد محرم هم تموم شد امسال خیلی برام متفاوت بود چون تقریبا هرشب میرفتم میدان انقلاب خیلی جو قشنگ و زیبایی حسابی شلوغ وپورشور بود کیف میکردم علاوه ب اینکه شبای قبلش هم رفته بودم ولی تومحرم حس وحال عجیبی بود مداحی و جمعیت زیاد نور قرمز هماهنگی بین مردم اصلا وصف کردنش هم لذت میبرم امسال دهملا نرفتیم چون هم خیلی گرم بود هم سختم بود میدونستم لیانا اذیتم هم میکنه میلادم که کلا هییت میره این هفته هم مراسم تشیع رهبر عزیزمونه ایشالله که بتونم برم خیلی</description>
<pubDate>Tue, 30 Jun 2026 23:57:38 +0330</pubDate>
<dc:creator>siboola</dc:creator>
<guid>siboola.blogfa.com/post/354</guid>
</item>
<item>
<title>نت ملی</title>
<link>https://siboola.blogfa.com/post/351</link>
<description>سلام بعد از حدود۳ماه نت نداشتن چه روزهایی بهمون گذشت تلخ و شیرین ترس و استرس روزای جنگ روزایی که خونمون ترک کردیم وازتهران رفتیم کلا یکساله که داریم باترس ازجنگ و‌ازدست دادن زندگی میکنیم حالا میرم مفصل تو تاریخ قبل مینویسم خوشحالم که باز دفترخاطراتم بازشده میتونم بنویسم اینجا این مدت چندتا فوتی پشت هم داشتیم شوهرخاله حکیمه خاله فاطمه معصومه عمه مهم هابودن</description>
<pubDate>Thu, 28 May 2026 09:46:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>siboola</dc:creator>
<guid>siboola.blogfa.com/post/351</guid>
</item>
<item>
<title>اوار جنگ </title>
<link>https://siboola.blogfa.com/post/353</link>
<description>این متن مینویسم که یادم بمونه چه روزایی گذشت به تاریخ شنبه 16 اسفند 1404 این چند روزی که جنگ شروع شده اکثرا یا رفتن شهرهای اطراف یا خونهای امن ولی ما خونه هستیم روز 4شنبه هم عزیز و سحر اومدن پیش ما موندن چون خونشون روبه رو مرکز نظامی بود عزیز هم میترسید اومد پیش مابمونه ولی سحر و محمد شبا میرن خونه میخابن بماند که مدام بی وقته صدای جنگنده بالا سرمونه و باهرموشکی خونه میلرزه خدایی هم ترس داره به وقت صبح شنبه منو عزیز و لیانا بیداریم ومیلاد هنوز تو چرته خونه</description>
<pubDate>Sat, 07 Mar 2026 19:03:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>siboola</dc:creator>
<guid>siboola.blogfa.com/post/353</guid>
</item>
<item>
<title>جنگ تولد</title>
<link>https://siboola.blogfa.com/post/352</link>
<description>سلام به تاریخ 8 اسفند تولد 4 سالگی لیاانا تولد امسال افتاده بود جمعه که ما یروز زودتر پنجشنبه 7 اسفند جشن گرفتیم خودمون با کیک و مهمونای خودی یه جشن ساده که همینا حدود حالا 15 تا بودیم البته عصرونه بود که تا شب هم طول کشید این روزا همه درگیر مسایل جنگی هستن که بالاخره تاریخ 9 اسفند جنگ شروع شد و بح با صدای موشک های زیر گوشمون بیدار شدیم ولی صداها حدود ساعت 11 ونیم خیلی شدید و بیشتر شد همه ریختن تو خیابونا شلوغی و ترافیک از یه سمت ترس و دلهره هم بود</description>
<pubDate>Fri, 27 Feb 2026 18:41:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>siboola</dc:creator>
<guid>siboola.blogfa.com/post/352</guid>
</item>
<item>
<title>دی بهمن </title>
<link>https://siboola.blogfa.com/post/350</link>
<description>فکر کنم خیلی وقته از نوشته قبلیم میگذره این چند وقت ینی حدود 20روزی نت ها کلا قطع بود و تقریبا هیجی نداشتیم کم کم که وصل شدیم دل و دماغی هم نداشتیم البته حال و روز همه داغون بود چقدر کشتن و مردن و داغ جوون موند رو دل خانوادها البته تو این مدت ملیکا خونه عوض کرد منم خونه تکونی به پایان رسوندم و منتظرم روزه بگیرم باخیال راحت .اولین باره که اینقدر زود تموم کردم خونه تمیز و قشنگ مثل گل شده .هفته دیگه هم تولد لیانا خودمونی میگیرم و تمام میشینیم منتظر عید واای</description>
<pubDate>Mon, 16 Feb 2026 09:17:42 +0330</pubDate>
<dc:creator>siboola</dc:creator>
<guid>siboola.blogfa.com/post/350</guid>
</item>
<item>
<title>دی </title>
<link>https://siboola.blogfa.com/post/349</link>
<description>میلاد این چندروزه درگیر مراسم وختم دوستشه محمد جواد رفیق صمیمیش که تو تصادف فوت شده دلم میخواست امروز میرفتم استخر یکم سبک حال میشدم ولی مامان رفته گرگان لیانا نمیدونم کجا بزارم این چند روزم تعطیله همه جا بخاظر اعتاب و این داستانا</description>
<pubDate>Thu, 01 Jan 2026 10:51:02 +0330</pubDate>
<dc:creator>siboola</dc:creator>
<guid>siboola.blogfa.com/post/349</guid>
</item>
<item>
<title>استخر</title>
<link>https://siboola.blogfa.com/post/348</link>
<description>ا مروز بعد مدتهای زیاد رفتم استخر تنهایی فکر کنم اخربن بار قبل از کرونا بابچها رفتیم دیگه اخریش بود .این چندروزه خیلی بازکمرم دردمیکنه دبگه حداقل هفته ی یبار میخوام برم امروز که خیلی حال داد اومدم مامان کمرم بادکش زد الانم یه چایی زدم زیر کرسی داغ ولو شدم این لحظه هزاران بار تقدیم خودم</description>
<pubDate>Tue, 23 Dec 2025 16:53:32 +0330</pubDate>
<dc:creator>siboola</dc:creator>
<guid>siboola.blogfa.com/post/348</guid>
</item>
<item>
<title>یلدا۱۴۰۴</title>
<link>https://siboola.blogfa.com/post/347</link>
<description>امشب یلداست پاشم نماز بخونم حاضربشم بریم خونه مادرشوهرم جمعه خونه بابام بودیم امشب اینوریم بابام از وقتی که رفت بیمارستان و بعدش برای باطری قلبش مجبورا بیمارستان خوابید و بخاطر خونش فعلا باید چندسری خون تزریق کنه تا اوکی بشه و دوباره بره ملیکا هم باز چند وقته تو قهرن و یشب هم اومد اینجا خوابیدن تا برن مشاوره شاید یه فرجی تو زندگیشون بشه هردوشون ادم درست زندگی کردن نیستن</description>
<pubDate>Sun, 21 Dec 2025 13:58:09 +0330</pubDate>
<dc:creator>siboola</dc:creator>
<guid>siboola.blogfa.com/post/347</guid>
</item>
<item>
<title>اش وکاسه </title>
<link>https://siboola.blogfa.com/post/346</link>
<description>خب دوباره همون اش وکاسه بلی بعد دوماه دوباره میلاد رفت مغازه بااینکه شرای مالی خیلی بد بود ولی من راحتر بودم واصلا هم دلم نمیخواست برگرده پیش باباش چون اعصاب وروان ارومتری داشتیم .دیشب هم باباش یه ماشین گرفته و پژو برگردوند به خودمون فعلا دستمون باشه چون پارکینگ خودشون جا نداشته .منم گفتم اگه میششه بفروشش یه 206بگیریم بقیشم بدیم باباش راحت بشیم حداقل تکلیف ماشین روشن بشه</description>
<pubDate>Tue, 18 Nov 2025 15:11:54 +0330</pubDate>
<dc:creator>siboola</dc:creator>
<guid>siboola.blogfa.com/post/346</guid>
</item>
</channel>
</rss>
