فوت پدربزرگ

چرا ادمها به دنیا میان چرا از دنیا میرن چرا زندگی میکنند....
همین دو روز پیش بود که چهلم پسرای داییم بود متاسفانه انگار لباس مشکی شده لباس همیشگیه تنمون
دیشب هم خبر رسید بابا کل عباس فوت کرده  باور نکردنی بود با اینکه سنش زیاد بود  حدود ۹۵ سال زندگی کرده بود بازم سرحال و سرزنده بود خیلی دوسش داشتم خیلی دوست داشتنی بود ولی حیف ادم هر چند سال که باشه اخرش هم رفتنیه ........

دردل

امروز هم روزه گرفته بودم اخرش حسابی سردرد شدم فشارم هم افتاد از سربی حوصلگی با میلاد  یه دعوای حسابی کردم جدیدا دیگه زور نمیگه ولی عصبی تر شده داد بی داد میکنه الکی مثلا دیروز  میخواستم برم خونشن خودش گفت نم نم بیا تا منم بهت برسم من اومدم ولی دیر کرد مقدار زیادی راه رفته بودم یهو زنگ زد کفری شد دادو بیداد که چرا تو شب اومدی بیرون حالا خودش گفته بود بیا خود دیر کرده بود اخه به من چه چرا از چیزی ناراحته سر من خالی میکنه من هیچی واسش کم نمیذارم ولی اون زیاده خواهه هیچ وقت تشکر به زبونش نمیاد حالا واسه من زیاد مهم نیست حداقل زخم زبون نزنه چند روزی که خونمون نیومده مامان هم فکر میکنه باز خیری شده خدا کنه شب بیاد باهاش حرف بزنم دلم واسش خیلی تنگ شده 

دلواپس

اره بالاخره  رفتیم دهملا  دو روز هم موندیم  از اونجا هم با بابا رفتیم گرگان تا امروز بودیم صبح هم اومدیم خوب بود خوش گذشت خیلیارو دیدم اونایی که تو تهران کمتر میبینمشون اونجا میبینم  

الان فعلا دیگه دغدغم شده عروسی و خرید و... اگه 22 بهمن جور بشه همون روز عروسی میگیریم تعطیلیه  روز خوبیه ولی کاره اینا حساب کتاب نداره کلافم میکنند نمیدونم چرا از این جور کاراشون خسته میشم یا خندم میگیره  جالبه ...

الان خیلی خستم خوابم میاد 

مسافرت

نمیدونم  چرا حجم  کم اوردم تو این سه ماه  همیشه اخرش کلی زیادی میاوردم ولی این سری تند تند کم میشه

تا اخر این ماه هم حدود ۴۰۰ تا دارم فکر نکنم برسم تا سرماه

برای فردا بح هم بلیط گرفتیم بریم دهملا  بعدش هم برگردیم تهران . گرگان که فکر نکنم بریم حالا تا فردا ....

قاطی پاتی

امروز از اون روزای خیاری بود :-2-36-: از دیشب بدجور قاطی بودم از دست کارای میلاد یکم مامان باهاش حرف زد اینم طبق معمول قاطی پاتی شد :-2-09-:نمیدونم چرا نمیتونه هضم کنه کسی بهش حرف میزنه یا نصیحت کنه اصلا تو کتش نمیره حتی اگه من باشم اصلا کسی جرات نداره به خودش کسی نباید وجود کنه که حرف بزنه وگرنه اقا میلاد از زندگینامه سقطش میکنه خیلی مغروره باز که من کوتاه میام صبوری میکنم ولی گاهی اوقات دیگه نمیتونم نمیکشم از بس عصبیه :-2-01-: جدیدا تا یه چیز کوچیک پیش میاد میزنم زیر گریه:-2-30-: دست خودم نیست من اینجوری نبودم ولی حالا شدم :-2-15-: از بس سرم دادو بیداد میکنه زور میگه خستم میکنه با این کاراش نمازشم که درستو حسابی نمیخونه بیشتر کفری میشم ازش اولا که بهش میگفتم الان دیگه نمیگم نماز که زورکی نمیشه خودش باید بخوادبا اینکه محرم شده هییت میره ولی ... امیدوارم کم کم این اخلاقاش بهتر بشه چون خیلی ؟؟؟؟ نمیدونم بین دو تا صخره سفت و محکم گیر گردم نه اینور نه اونور راهی پیش رو دارم خیلی طولانیه واسه رسیدن بهش تلاش کردم سختی هم کشیدیم حالا رسیدیم خسته شدیم خیلی چرند دارم میگم :-2-14-: از مخ تعطیل شدم ... :-2-34-::-2-07-::-2-19-:

محرم

محرم هم اومد چند روزی ازش گذشته حس و حال خوبی دارم محرم خیلی دوس دارم بابا که از هفته پیش رفته دهملا یادش یخیر قبلا چقدر میرفتیم میموندیم ولی الان دیگه زیاد نمیریم خیلی وقته نرفتیم خیلی دلم میخواد عاشورا تاسوعا اونجا باشم :پارسال هم قسمت نشد بریم امسال هم اگه میلاد کار نداشته باشه گفته میبرمت الان که چند روزیه بابا نیس میلاد شبا میاد پیش ما