زندگی تلخ و شیرین
کم کم داره زمان به 2 سال اشناییمون نزدیک میشه خیلی زود گذشت خیلی زود با هم اشنا شدیم و الان هم که فکرشو میکنم میبینم که چیشد چطوری ؟؟؟؟؟ فکر کردن به اون روزای سخت و بد حالمو بهم میزنه پارسال این موقع چه حالی داشتم فقط دلشوره و استرس ولی الان خوبو خوش و سرحال و بهترین زندگی نصیب من شده با کسی که واقعا دوسش دارم و بهش علاقه مندم
5 شنبه بود که صبح میلاد گفت شب میخوام برم هییت تو برو خونه مامانت که تنها نباشی من یکم جاخوردم چون کمتر از این حرفا شنیده بودم ولی به خودم گفتم حالا که خودش اجازه داده از فرصت استفاده کنم و برم منم عصر لباس پوشیدم و اومدم حدود ساعت 9 بود که زنگ زدم بهش گفتم کجایی گفت دارم میرم هییت منم خوب یه نیم ساعتی گذشت خودش زنگ زد گفت اومدم و هییت هستم ولیی صدایی نمیومد بعد ازم پرسید و مطمین شد که خونه نیستم پیش مامانم هستم و با اونا میرم هییت ولی وقتی قطع کرد یجوری شدم شک افتاد به دلم که داره دروغ میگه مشکوک حرف میزد با گئشی ردیابیش کردم ولی هنوز تو محله خودمون بود در نتیجه یعنی نرفته بود ولی باز گفتم نه اون دروغ نمیگه دیگه یه نیم ساعتی گذشت همگی تو هییت و وسط عذارای بودیم ولی من دلم اشوب بود زنگ زدم دیدم خاموشه و همین باعث شد شکم به یقین تبدیل شد نمیتونستم بشینم سریع پاشدم از همه خداحافظی کردم ساعت حدود 11 شب بود گفتم میلاد اومده دنبالم من رفتم سریع یه ماشین گرفتم رفتم خونه دیدم برق روشنه چند بار تو کوچه بالا پایین رفتم دیدم یکی بدجور بهم مشکوک شده سریع رفتم تو ساختمون پشت در واستادم صدا میومد تمتم صداها اشنا بود میشناختم دوستاشو یواش کلید انداختم ولی در قفل بود نمیدونستم چه حالی دارم زنگ زدم محکم پشت سر درو میکوبیدم صداشون میومد که بدو بدو میکردن بعد از مدتی میلاد بدون لباس اومد جلو در منو دید چشاش گرد شد منم که دستشونو خونده بودم میدونستم چه خبره کیا اونجان شروع کردم داد بیداد که به چه جراتی اینا اوردی خونه حتما دختر هم اینجاس باز کن میخوام برم تو ببینم چه خبره خلاصه تابلو بود که شوکه شده بود گفتم این از الا ن اون هم از هفته پیش چون یه بار دیگه هم دروغ گفت ولی نتونستم مچشو بگیرم تا الان که ...
هلش دادم و درو کوبیدم و زدم بیرون تا رسیدم سر کوچه دویید اومد دنبالم و خلاصه با کلی بهونه راضی شدم برم تو خونه اونا هم که اینقدر ترسیده بودن دمشون رو گذاشتن و فرار کردن
فقط امیدوارم که دفعه اخرش باشه وگرنه یه برنامه دیگه واسش پیاده میکنم که درجا سکته بزنه
اینجا یه مکان خصوصیه برای دل عاشق دلی که خیلی وقته عاشقش شده میخوام خاطراتم همیشه واسم زنده بمونه هیچ لحظه ی از یادم فراموش نشه