ثبت دل
خیلی دوست دارم بیشتر سر بزنم و بیشتر بنویسم ولی دیگه حس و حال اوایلو ندارم .انگار فراموش میکنم .انگار یادم میره که دل نویسی دارم وباید بیام و یه چیزاییو برا دل خودم ثبت کنم
بازم یه سال گدشت از روزای تلخ از فوت بابا کل عباس . پسرای دایی حسین . همین 5 شنبه هم سالگردشون بود منم با مامان اینا رفتم گرگان .میلاد هم طبق معمول باهام نیومد انگار اونم دوست داره تنها باشه بدون من ولی من اینجور دوست ندارم ... وقتی هم که مهمونی میریم دیر میریم و زودتر از همه پامیشیم ولی وقتی خونه فامیلای خودش باشه تا دیر وقت میشینه .این رفتارش غیر قابل تحمله . و واکنشی جز عصبانیت و محدودیت برای من نداره . یه مدتیه گیر میده که میخوام بیام نوشته هاتو بخونم ولی من نمیخوام بدونه چی دارم مینویسم .البته فعلا...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۱ ساعت 21:57 توسط م.ن
|
اینجا یه مکان خصوصیه برای دل عاشق دلی که خیلی وقته عاشقش شده میخوام خاطراتم همیشه واسم زنده بمونه هیچ لحظه ی از یادم فراموش نشه