باتموم وجود

باتموم وجودغمگینم مثل اوقات تنهایی ،دستوپاهام بستس مرگ جزی از ارزوم شده باتمام وجودغمگینم چون شادیم برای سالهاقبله،،،،همه جیزبوی تنهایی میده بازم دلم شادی خواست میرم روزی تاحالت بهتربشه ،به خدایم قسم که میرسد انروزتنهایی برایت ،،،،توشبهام گریه شده همدم دله تنهام ،،،دلنوشتهام بوی غم گرفته اخه دلم گرفته ببین دارم میمیرم اسیرم. برس به دادم ،،،کنارمی صدای اشکتو میشنوم منم دارم زیرپتوبرات اشک میریزم هردومغرور ولی تو منو تنهاگذاشتی من بجزتوکسیو ندارم باورم کن دراغوش تو فقط ارومم برس به داده قلبم دلم خفه شد برس به داده قلبم ساعت 3 بامداد

ساعت تنهایی

تو این ساعتهای تنهایی که خواستم کنارم باشی و نیستی 

ولی هرجا یی باشی با اینکه تو قلبمی نفرت بهم هدیه میدی

فقط میخوام زودتر ناگفته ها  رو بفهمم و بدونم دلیل این دروغت به من چیه... اگه اون چیزی باشه که فکرشو میکنم خیلی دلم میشکنه برا این همه دروغ و بی اعتمادی 

خدایا خستم دلم گرفته هق هق گریه امونم نمیده خدایا تو پناهم کسی جز تو نمیدونه تو دلم چی میگدره 

انتقاد

نمیدونم چرا وقتی خیلی خوشحالم و از زندگی احساس ارامش کامل دارم یهو یه چیزی یه حرفی پیش میاد که همه چیز میریزه بهم . کاهی وقتا هم یجورایی از صبح بهم الهام میشه که قراره مثلا امروز یه چیزی بشه... اینم شده زندگی ما هفت روز هفته تنهاتو خونه منتظرم تا جمعه بیاد باهم باشیم ایشون هم انگار نه انگار که زن داره دربست سرکوچه درخدمت دوستان هستن اصلا به فکرم نیست وقتیم بهش حرف میزنم دادو بیداد و منت که کلا از حرف زدنم پشیمون میشم ووالا به خدا منم شوهر دارم جرات ندارم یه کلمه ازش انتقاد کنم یا چیزی بگم ...الانم داغونم اعصابم خرابه سرم درد میکنه باید برم  خونشون بمونم تا شنبه .مواظب بچه ها باشم  اونا نمیرن شمال ما باید بریم مواطب بچه ها و خونشون باشیم خوب دلم نمیخواد برم به زور دارم تحمل میکنم .الانمبگم نمیام داد بیداد میکنه .امروز هم نداشت برم خونه بابام .منم دیگه دوره بیرون رفتنو خط میکشم تا کی ... نمیدونم خسته شدم از این اخلاقش .از تنهایی و بی همدم 

محرم 91

این چندروز محرم خیلی خوب بود هرشب هیت و عذاداری . اتفاقا دوسه روز هم رفتیم دهملا وخیلی خوب ود همه بودن ولی باز چه فایده رابطه ها همچنان تیره بود وباعث ازرده خاطریم میشد کاش میشد همه چیز رنگ سفید به خودش بگیره و کینه ها دور بشه . ولی هر وقت که نزذیکش میشم با یه تلنگر فاصله ایجادمیشه.

از اونجا که اومدیم هردومون حسابی سرماخوردیم و خونه نشین  هوا هم خیلی سرده و با این حال حس بیرون رفتن ندارم 

کاش کاش

اول میگم خدایا دوست دارم .چرا وقتی میخوام حرف بزنم خیلی حرف برا گفتن دارم ولی موقع نوشتن نه هیچی همه چیز میپره گم میشه و نابود تو دهنم انگار هیچی نبوده ولی یهو یه چیز قلمبه سلمبه ازش درمیاد که خودمم کف میکنم. کاشکی میتونستم حسمو کامل بگم ولی نمیدونم چرا نمیشه سنگینه گرفته جلوشو تا نتونه ابراز بشه. میخوام بگم اگه سنگینیشو تو مشتش حس میکنم اگه دردشو تو وجودم درک میکنم اگه صدای بلندو گوش خراشو نمیشنوم همه و همه برای اینه که منه بدبخت دوسش دارم عاشقم .اما چه فایده حس تنفرشو تو قلبم فرو کرده و با دروغ بیشتر تو قلبم فرو میبرش .کاشکی حداقل دلیل این دروغاشو بهم میگفت .من که تو هیچی براش کم نمیذارم پس درده بی درمونش چیه خدااااااااااااا کاش کاش کاش این کاشکی ها تموم میشد

خیلی سخته برای کسی  که با تموم وجود دوسش داری ارزوی مرگ کنی ...تا دیگه هیچ وقت نبینیش و نتونه سنگینی قدرتشو به روح لطیفت نشون بده 

خدایا طاقت این بار سنگین رو ندارم