شیدایی

 بازم پنجشنبه و افسردگی ... بازم تنهایی و شب کذایی....بازم خودمو دلمو  شیدایی 

دیر اومد خونه حدود یکو خورده ی مستو پاتیل با چشمای قرمز  بیحال و خراب

هیچی نگفتم فقط نگاش کردم از بوی تنش از تنگاهش از همه چیزش بدم اومد وقتی اومد کنارم بغلم کرد یه جمله فقط گفت شنبه نرو من تنهام همین ... کنارم خوابش برد 

فقط همین و همین ...

خدایا تو شاهد باش که چقدر دوسش دارم براش میمیرم ولی اون با اینکاراش منو عذاب میده ...منو تنها میذاره ...



حال من

روحیم خیلی خرابه ...خیلی حالت افسردگی دارم شنبه میرم گرگان چند روزی میمونم دور از این همه هیاهو 

یکم اروم بشم یکم تنها باشم و فکر کنم .یکم بیشتر  دلمون برا هم تنگ بشه ...این هفته که هر شب بیرون بود و حدود 1 شب اومد یا دوستاش یا تو هییت 

من هم تک و تنها پشت این لعنتی ....

جمعه نامزدی سمیرا اونم رفت خونه بخت ...خوشبخت بشه ...الان هم درد دارم حالم خوب نیست  میخوام بخوابم ولی ناهار ندارم 

تیک

ساعت تیک تیک ... پنج شنبه جمعه انتظار وتنهایی  بغض و سردر گمی داشتن و ترسیدن چقدر حس های بد تو وجودم ریشه کرده 

فقط میخوام بگم : همه درها که بسته هستن... به جز دره تنهایی و دلبستگی من

اولین تنها

دیشب برای اولین حس تنفر تو چشاش دیدم ...یه حس بی میلی و بی تفاوتی ....خیلی عجیب بود تاحالا تو این مدت اینجور ندیده بودمش

حتی برای اولین بار بود که جاشو به دور از من تو سالن انداخت و خوابید ...بازم من رفتم کناره بالشتش دراز کشیدم ولی وقتی بی تفاوتی ازش دیدم رفتم تو اطاق و تنها خوابیدم .... خیلی سخته برام این مسائل اصلا هضمش برام اسون نیست ...

متنفر شدم از هرچی روزهای تعطیله ...روزهایی که تنها و به دور از عشقم سپری میشه.......

تلخی روزگار

فقط خسته و دل شکسته شدم....خسته از این زمونه ..از این دنیای فانی ...دنیایی که با یه تلنگر همه خوبیا پاک میشه و نفرت و غم جاشو پر میکنه ...

کاشکی دنیای ما ادمها فرق داشت ...

کافه چی قهوه ام را شیرین کن .

ان روزها که تلخ میخوردم روزگارم شیرین بود!!!

دلم شکسته

خیلی وقته سر نزدم و چیزی ننوشتم خوب معلومه حالم خوب بوده و از همه چیز راضی

از زندگی از میلائ و هرچیزی که دورو برم بوده و هست

و همیشه هروقت که دلتنگم میام وخودمو اینجا خالی میکنم و مینویسم شاید اروم بشم 

من همیشه از زندگیم راضی بودم و شکر میکردم میلادو واقعا دوسش دارم عاشق زندگیم هستم همیشه هم بهش گفتم ومیگم 

یکی دو روزه یکم حالش عوض شده یکم ناراحت و به نطر میاد البته هیچی بهم نمیگه وگیر نمیدم چون تو خودشه دوس نداره هی سوال کنم 

بماند که باز چند هفته 5شنبه ها منو بیرون میکنه تا شب دوستاش اینجا باشن و بعدشم تادیر وقت بیرونه

بازسر این قضیه باهم بحث کردیم که اخرش هم فایده نداشت چون فقط حرف حرفه خودشه ...

حرفای مسخره و خنده دار که واللله کسی بشنوه قبول نداره و میخنده بهش ...

امشب به یه چیزی برخوردم تو اس ام اس گوشیش که خیلی دلمو شکوند و کلی رفتم تو فکر نوشته بود:حالم از این زندگی به هم میخوره با اینکه زن گرفتم بازم همش ریده تو حالم و از این حرفا...

یه ان گیج شدم به خودم گفتم من چی براش کم گذاشتم منی که این همه دوسش دارم به خاطرش همه کار میکنم 

این چه حرفی بود خداااا ...فقط واسه اینکه نمیخوام زندگیم از هم پاشیده بشه و از دوستاش میخوام جدا بشه نمیخوام خلافی کنه ..همین ؟؟یا چیزی که من ازش خبر ندارم ...

با اینکه مدتا کاریش ندارم و بهش گیر نمیدم گفتم شاید سر عقل بیاد نه نشد ...والا من روزی 2.3 ساعت بیشتر نمیبینمش همش خونم ...پس این چه حرفیه...

خیلی دلم شکسته خیلی