بعد از دوسال

دوسال گذشت خیلی تند و سریع در عرض چند ثانیه همه چیز جلو چشام مرور شد 

یه روزی این موقع چه شور و هیجانی تو دلم بود خوشحال از متاهل بودن خوشحال از داشتن عشق 

الان چی خودمو با اون روز اگه مقایسه کنم میبینم که بازم دوسش دارم و عاشقشم ولی یه تفاوتایی پیش اومده 

دیشب فکر میکردم که نمیدونه ...ولی میدونست خیلی تعجب کردم اولین بار بود که اینجوری سورپرایز میشدم به هرحال گفت امشب میبرمت بیرون ...ولی قراره بره هییت من فکر نکنم زود بیاد منم که روزه ام ...

گاهی باید یک نفر را داشت ..
یک نفر که خیالت راحـــت باشد از بودنش ..
یک نفر که بوی عطرش همیشـــگی باشد ..

لعنت

چند روز دیگه میشه دو سال.... دوسال از روز عقدمون ووولی هنوز بینمون کلی فاصله ...هنوز درک نمیکنیم هنوز که هنوزه یه چیزی بینمونه که عذابم میده یه جای خالی یه چیزاییی که نشناختم نفهمیدم 

مثل امشب که الکی الکی شب قشنگمون سر هیچی خراب شد نفهمیدم هنگ کردم نمیدونم باز دلش از کجا پر بود که سر من خالی کرد 

لعنت به زندگی که برا به دست اوردنش اینقدر سختی کشیدم حالا هم برا نگه داشتنش دارم گریه میکنم خودمونابود میکنم براش لعنت لعنت لعنت 

نه نماز نه روزه نه هیچی زندگیم برکت نداره خدا بهمون نگاه نمیکنه ...شرمنده م از خدا از این همه گناه از این همه ....خدایا منو ببخش 



دوردست