دل نویس

داریم نزدیکه سه سال میشیم چندروز دیگه سه سال میشه که از عروسیمون میگذره . سه سال پراز ماجرا هم خوب هم بد .فکر میکنم خیلی زود برام گذشت ولی خداییش تو زندگیم دنبال هیچ هدفی نرفتم و کلا رشد زیادی نکردم و تقریبا یه مدل زندگی عادی و حداقل خوبی داشتم .شاید مهمترین اتفاق اشنایی با کنگره بود که تواین مدت م خیلی رو جفتمون اثر خوب گذاشته

پنجشنبه هم عروسی جواد و شیما بود و بعد از 4سال نامزدی بالاخره طلسم شکسته شد وعروسی گرفتن و سه شنبه هم عروسی حسن و مونا . امیدورام خوشبخت باشند و زندگی خوبی داشته باشند

ماجراها

 این روزها خیلی ماجرا داشتیم که ننوشتم از دوهفته پیش که جمعه با مریم اینا رفتیم دیزین و هفته قبل با همه دسته جمعی رفتیم شمال و یه شب موندیم با اینکه شب قبلش میلاد حسابی مریض بود و سرماخورده بود ولی باز رفتیم خیلیم خوش گذشت . واینکه بگم عمه فاطی هفته پیش عمل داشت و فردا هم یکی دیگه داره و همه تگران حالش هستیم و یجورایی همه دپرس . هانیه هم هفته پیش دماغشو عمل کرد ودیروز رفتیم دیدنش خیلی نیاز به عمل نداشت قیافش خوب بود ولی به نظرم خوشگلتر هم میشه .خونه مامان اینا هم کلا بهم ریخته و بنایی دارن و کلی هم وسائل جدید خریدن و کلی نوشده .خلاصه هر روز به نحوی سرم گرمه

راستی بگم که شنبه همه به عمو علی خونه عزیز یبار دیگه جمع شدیم ویاد قدیما کلی عک انداختیم روحیمون عوض شد. یاد قدیما بخیر چقدر شاد بودیم واقعا ........