احیا
چندشب احیا خونه زنعمو بودیم و علاوه بر احیا افطار و سحر هم موندیم
خبرای جدید اینکه یکی زهره حامله یکی هم اعظم خیلی خوشحال شدم
این هفته بعد برای تعطیلات عید فطر رفتیم رامسر عمو حمید اینا هم باهامون اومدن ولی درکل خیلی شمال عنی بود و هرشب یه اتفاق بد برامون پیش اومد موقع برگشت هم به سیل خوردیم و از وسط راه دوباره برگشتیم دوباره هم موقع برگشت به ترافیک خوردیم خلاصه خیلی خسته شدیم و وقتی رسیدم خونه یه خونه تکونی حسابی کردم که کلا از شمال رفتن از همه جای بدنم اومد بیرون .
هفته دیگه هم تولد میلاده نمیدونم چیکار کنم و چی براش بخرش
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۴ ساعت 11:59 توسط م.ن
|
اینجا یه مکان خصوصیه برای دل عاشق دلی که خیلی وقته عاشقش شده میخوام خاطراتم همیشه واسم زنده بمونه هیچ لحظه ی از یادم فراموش نشه