کربلا
چقدر حرف نگفته دارم ولی موقع نوشتن هیچی توذهنم نمیاد . این مدت اتفاق خیلی افتاده ولی نتونستم همشو بنویسم .از تصادفی گه کرد و چقدر دیه برامون بریدن هنوزم درگیریم و هیچی به هیچی .
میلاد هم رفته پیاده روی کربلا .بعد مدتها یکم ارامش پیدا کردیم خوشحال بودیم که حداقل کربلا طلبیده شده. ولی ذقیقا چندروز قبل رفتن از دادسرا زنگ زدن که ییا برا حکم اون قضیه تصادف و پول وثیقه و شلاق .خلاصه حسابی حالمون گرفته شد .میلاد رفت پول گرفت شلاق هم خورد و اومد تاچندروز درد داشت و حالش بد بود ولی بالاخره رفتن .
منم که حسابی دهنم سرویس شده این چند روز مثلا تنهام .ولم نمیکنن .ازاینور مامان نمیزاره خونه باشم ازاونور بابای میلاد هی زنگ میزنه امار میگیره کجام .تازه ناراحت هم شدن که نرفتم یه اش هم پختم هیشکی هم نبود کاشکی نمیپختم سر اون چقدر ...خلاصه داستان دارم .
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۵ ساعت 14:47 توسط م.ن
|
اینجا یه مکان خصوصیه برای دل عاشق دلی که خیلی وقته عاشقش شده میخوام خاطراتم همیشه واسم زنده بمونه هیچ لحظه ی از یادم فراموش نشه