چهارشنبه بود که نماز عشا تموم کردم صدای زنگ بهم خبر دادن که فاطمه فوت کرد .درجا شوکه شدم بااینکه همش میگفتن امیدی نیست ولی من امیدداشتم خیلی باورش سخت بود ولی بالاخره تموم شد و رفت 

اونشب خیلی دلم میخواست  که برم گرگان ولی اصلا بلیط نبود تا صبح خیلی ناراحت بودم ولی دیگه امیدی به رفتن نبود که ساعت نه نیم میلاد اومد دفتر گفت ببند  بریم گرگان بریم تا عصر برسیم و فردا هم برگردیم 

رفتیم و همه چیز غمناک و درد اور بود هیشکی باورش نمیشد یه دختر 16 ساله اینطوری بره و داغشو تو دله همه بزاره 

چند روز بعد هم خبرفوت پیام خاله فریده باز همرو شوکه کرد این چند روز همش تو غم و عزاداری بودیم خدا به همشون صبر بده