اوووه اووه چقدر خبر دارم اول بگم خونه تکونی یه هفته پیش تموم کردم و کلی خسارت به بار اورم و ظرف شکوندم یه بار ابچکون ظرفشویی شکست و افتاد یه بارم طبقه بوفه افتاد و کلی ظرف شکست خلاصه کلی تلفات ظرف و ظروف دادم وهزینه.

بعد از اینکه از شمال برگشتیم کلی خبر پیش اومد مهدی دوست میلاد از ملیکا خوشش اومد یه دل نه  صد دل باخت. من اصلا فکر نمیکردم ملیکا قبول کنه ولی انگار خوشش اومد و جواب مثبت داد باهم کلی حرف زدن و قرار شد که خوانوادش اینابرن مغازه خودشون با باباش حرف بزن و طیق معمول کلی ایراد از مهدی گرفت  که سلمونی داره و باید کارش عوض کنه و این داستانا .تواین هفته مامانش و خواهرش اومدن و یباررملیکارو دیدن و دیروز هم رسما اومدن خواستگاری .خودشون تواین مدت کم عاشق شدن و همدیگرو میخوان ولی باباش داره یکم اذیت میکنه .تاببینیم چی پیش میاد

دقیقا یازده روز به عید مونده و هیچ برنامه خاصی نداریم و نمیدونیم کدوم سمت بریم .من دلم مشهد میخواد چون دفعه قبل اصلا نتونستیم زیارت کنیم .محمد که رفته وان ترکیه جا رزرو کرده و همش به ماهم میگه شماهم بیاید ولی از هزکی میپرسم میگه عیداصلا اونورخوب نیست و خیلی گرونیه