دل نویس 4

دو روز پیش نامزدی مریم بود با مجتبی . اونا هم خیلی وقت بود باهم دوست بودن تو خونه یه عقد مختصر گرفتن و تموم شد ما که نرفتیم از دستمون هم ناراحت شدن ولی واسه من اصلا مهم نیست  گفتن ما عروسیتون نمیایم خوب نیاین واسه من فقط میلاد و خانوادم مهم هستن

مامان اینا هم رفتن گرکان فردا میان  بابا و مامان میلاد هم  امروز رفتن شمال

خوب حالا حسابی تنها شدیم  الان هم سرم درد میکنه میخوام ژاشم برم بیرون  گوشیم هم خراب شده عصابمو ریخته بهم الان هیچی ندارم

دل نویس3

سه روزی میشه که از گرگان برگشتیم خیلی خوب بود خیلیم خوش گذشت0 ولی اخرش خبر بدی شنیدم خبر فوت ۲ تا از پسر داییام 0خیلی باور نکردنی بود توی یک تصادف وحشتناک هردو درجا مردن0 زن یکیشون هم رفته تو کما هنوز بهوش نیومده دکترا هم قطع امید کرده 0الهی بمیرم هنوز ۲۰ روز نبود که عروسی کرده بودن 0این خبر همه رو شوکه کرده بود ما هم برگشتیم تهران میلاد هم با باباش اشتی کرده 0امروز هم رفته سرکارش خدارو شکر میگه فعلا همه چیز نرماله 0

دعوا

تا چند روزی بود که اوضامون خوب شده بودا 0تا دو سه روز پیش که میلاد زنگ زد  که گفت با بابام دعوام شد اونم چه دعوایی به کتک کاری کشیده شده همدیگرو زدن ...0 اونم اومده بیرون دیگه نرفته خونه  باباش هم حالا لج کرده نه خوننه نه تو مغازه راش نمیده  میگه دنبال کار جدید باش0 حالا ما هم چند وقت دیگه مثلا عروسی داریم0 هیچ کارمون هم نکردیم   حتی نصف پول خونه هم جور نشده واسه وام هم نیاز به ضامن داریم 

حال خودش هم حسابی پشیمونه   نمیدونه چیکار کنه0 فعلا باید چند روزی جلوش افتابی نشه تا ابا از اسیاب بیافته حالا قراره بریم گرگان امروز0 تا اوضاع ارومتر بشه اخه بچه این چه کاری بود کردی0

دلتنگم...

میخوام داد بزنم تنهام 0 میخوام بگم کسیو دوست ندارم0 مخوام داد بزنم کسی دوسم نداشته باشه0 اینا همه اون احساساتیه که این چند روز دارم بهتر هم نمیشم نمیدونم چرا از همه چیز متنفرشدم دوس ندارم کاری انجام بدم کسیو ببینم جایی برم  0چرا این حسو حال بهم دست داده من که اینجوری نبودم من که شادو سرحال بودم 0

حتی نسبت به میلاد اونی که اینقدر دوسم داره واسم همه کار میکنه همیشه مدیونشم 0

با اینکه دوسش دارم نسبت بهش دلسرد شدم یه بار بهش گفتم قضیه چیه ولی زیاد توجه نکرد اخه چطوری باید حرف دلمو بهش بگم که بفهمه چی میخوام بفهمه زندگی فقط لذت نیست باید عشقو علاقه دوطرفه باشه . وقتی میخوام باهاش حرف بزنم زود قضاوت بیجا میکنه  و... واسه همین جرات نمیکنم درستو حسابی حرفمو بهش بگم0

دلتنگ...

امروز یکشنبه بود خیلی بی حوصله و کسل بودم از صبح 0با اینکه امروز روزه گرفته بودم0  ولی حسو حال انجام کاریو نداشتم 0 انگار نه انگار که دیروز از شمال اومده بودم وااای خدا چرا اینجوری شدم 0 الان هم یه دعوای حسابی با میلاد کردم چون حوصله نداشتم برم بیرون 0  اونم از دستم ناراحت شد بهش حق میدم بیچاره اونم اذیتش میکنم0 اخه امروز چه روز بدی بود ... کل روزم تو سایت بودم هیچ کار مفیدی هم انجام ندادم  اخه پس من به چه دردی میخورم 00

فردا شب هم قراره که بیان خونمون خدا کنه تا فردا حالم بهتر بشه