بغض گران

زیاد بهش نمیگم بذار برم چون  وقتی گذاشت و رفتم اینقدر اذیتم کرد که به گه خوردن افتادن دیگه نه میرم نه کاریش دارم هر وقت دوست داشت خودش گفت میرم .خونه  خودشون هم گفتم که نمیرم چون منو از خانوادم داری جدا میکنی و این واسم خیلی گرون تموم شده تا یه چیزی یه حرفی به میون میاد یا بغض میکنم یا میزنم زیر گریه عصرا دلم میگیره میزنم بیرون تو خیابون قدم میزنم تا حالو هوام عوض بشه دنبال کار هم هستم تا یکم بیشتر سرگرم بشم تا ظهر که خوابم وقتی هم که بلند میشم نشستم جلو ماهواره تا شب کاره خاصی هم که ندارم

ماه عسل

عروسی هم تموم شد خیلی خوب بود همه چیز به یاد ماندنی بود خیلی خیلی

با اینکه خیلی ها غایب بودن یا نخواستن بیان یا دعوت نبودن نمیدونم چطوری بگم ولی خیلی بهم خوش گذشت

برای ماه عسل هم رفتیم مشهد سه روز موندیم خیلی بهم چسبید بعد  از این همه فشار و تنش یه ارامش خاصی  برام بود که هیچ وقت تو هیچ سفری با هیچ کس نداشتم خیلی سرد ولی خلوت بود دعا و زیارت  گردش و تفریح خرید همه و همه به خوبی بود 

حالا هم که بگشتیم هنوز خونه بابام نرفتم میلاد نمیذاره میگه نمیخواد بری یه دفعه اینجوری شد

شب قبل از سفر که میخواستیم بریم برای خداحافظی راضی بود که بیاد  حاضر شدیم تا سر کوچه هم فتیم ولی نمیدونم باباش زنگ زد بهش چی گفت که منو تو کوچه برگردوند و نرفتیم کلی گریه زاری کردیم ولی نیومد بهونه موتور اورد که شبه چطوری بریم با اینکه اژانس سرکوچه بود نیومد خدا ازشون نگذره اونا هم دختر دارن فقط از خدا میخوام همه این چیزا سره دخترشون بیاد تا بفهمن نباید با من اینکارو میکردن تو گوش میلاد بخونند که نذاره من برم خونه بابام خدا خودش خوب جایی نشسته از هر دست بگیری از همون هم بسش میگیری .اون که نیومد ولی من  مظاهر اومد دنبالم رفتم باهاشون خداحافظی کردم و اومدم هوز بعد از یه هفته نرفتم خونه ببینمشون فقط دیروز که اونا خونه عموم بودم یه سر رفتم اونجا دیدمشون خودش منو برد و اورد کلی هم غر غر کرد که از رفتنم به چیز خوردن افتادم