بغض گران
زیاد بهش نمیگم بذار برم چون وقتی گذاشت و رفتم اینقدر اذیتم کرد که به گه خوردن افتادن دیگه نه میرم نه کاریش دارم هر وقت دوست داشت خودش گفت میرم .خونه خودشون هم گفتم که نمیرم چون منو از خانوادم داری جدا میکنی و این واسم خیلی گرون تموم شده تا یه چیزی یه حرفی به میون میاد یا بغض میکنم یا میزنم زیر گریه عصرا دلم میگیره میزنم بیرون تو خیابون قدم میزنم تا حالو هوام عوض بشه دنبال کار هم هستم تا یکم بیشتر سرگرم بشم تا ظهر که خوابم وقتی هم که بلند میشم نشستم جلو ماهواره تا شب کاره خاصی هم که ندارم
+ نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 18:15 توسط م.ن
|
اینجا یه مکان خصوصیه برای دل عاشق دلی که خیلی وقته عاشقش شده میخوام خاطراتم همیشه واسم زنده بمونه هیچ لحظه ی از یادم فراموش نشه