یلدا

امسال بدترین و مزخرفترین شب یلدای عمرم رو داشتم .تادیر وقت خونه بودیم و جایی هم نرفتیم .ولی میلاد به زور منو ملیکا  وکیمی برد بیرون که مثلا یه دوری بزنیم .که گفت بریم خونه عمو مجید همه اونجا هستن .خیلی مایل نبودیم بریم که رفتیم .که همونجا ملیکا و حسین الکی دعواشون شد و کلا همه چیز بهم ریخت .اصلا دلم نمیخواد توضیح بیشتر بدم خیلی حالم گرفتس...

خونه اول..

خیلی زود کمتر از دوهفته هم طول نکشید برگشتیم سر خونه اول و مغازه باباش.

روزهامون خیلی معمولی و مثل همیشه تکراری .اخرهفته ها هم خونمون  شلوغ پلوغ .چه کنیم .نه تنوعی نه چیزی .بچه هم که دیگه صحبت کردن درموردش بی فایده است .دیگه واگذار کردم به خدا .هرچی قسمت باشه و خدابخواد ....

دل نویس

حدود یه هفته ی میشه که میلاد از پیش باباش اومده بیرون و میره بازار مغازه بابک .الکی باز دعواشون شد و خودش دیگه نرفت .ساعت کاریش زیاده و حقوقشم کمتر ولی حداقل ارامش داریم .من که راضیم همینجا بره و دیگه برنگرده پیش باباش .منم دنبال کارم چون تا هشت شب توخونه تنها کاریم ندارم  پوووکیدم