بی حوصلگی

چه روزای مزخرفیه اصلا حوصله هیچی ندارم و همش ولوووم بی حوصله و بی حال

4شنبه هم ماه رمضونه و دوهفته همه جا مثلا قرنطینس ولی تقریبا همه بازن میلادم میره مغازه .اوضاع مالی داغونه و این بدتر از همه چیزه

 

هفته ششم

خب نشد که بشه قسمت نبود که نگهش دارم خیلی زود شادیمون تموم شد و یکباره فرو ریختم

4شنبه بود که یهو دجارخونریزی شدم بدون علت و دلیل و در شش هفتگی بچم از ذست دادم اصلا نمیدونم چرا و به علت همه میگن معمولا اولی نمیمونه

بهرحال روزای سختی بود چند روز درد و خونریزی داشتم تا یکم سرپا بشم از نظر روحی جفتمون داغونیم هم میلاد هم خوذم هنوز نتونستم کنار بیام

حالا باید سه ماه صبر کنیم و دوباره اقدام شروع کنیم

بهرحال قسمت و مصلحت اینجوری بود که نتونستم نگهش دارم و شادیمون فقط همون چند روز بود

5هفتگی

خب خب امروزصبح رفتم ازمایش دادم و همه چی اوکی بود  وقتی جواب تو دستم دیدم اصلا فکرشم نمیکردم اصلاهنوز باورم نشده انگار شوخیه نمیدونم چرا الان  فقط درد و خستگی دارم فعلا امروز  پنج هفته و دو روزمه و واسه  دوهفته دیگه برم سونوگرافی .

از میلاد بگم که خیلی خوشحاله امروز دیگه به همه زنگ میزد و میخندید میگفت بابا شدم خیلی از حرکاتش تعجب میکنم این که اصلا دوس نداشت حالا اینقدر ذوق داره واقعا حس عجیبیه

امسال تبریک تولدم مصادف شد با تبریک مامان شدم خیلی جالبه دوتا تبریک باهم

ایشالله که دختر بشه خیلی دوس دارم ولی نمیدونم جی بشه و چی در انتظارمونه هرچی صلاحه و قسمت بشه خدا همونو برامون رقم بزنه انشااااللللللهههههه

1400

سال 1400 شروع شد ازهمین اول با کلی اتفاق خوب و بد

روز اول عید یعنی شنبه که رفتیم سمت گرگان و ساعت تحویل هم تو راه بودیم 6 روزی اونجا بودیم خیلی کیف داد هر روزصبح میرفتیم جنگل و هوای خوب خلوت کلی حال کردیم  مهمونی نرفتیم ولی گردش و تفریح زیاد

صبح روزی که برگشتیم خبر فوت شوهر عمه سمیرا همرو شوکه کرد یه چند روزی هم درگیر مراسم بهشت زهرا اینا بودیم

تااینکه ملیکااینا گفتن بریم دوسه روز شمال و برگردیم و برخلاف میلم رفتیم دقیقا روزایی که باید پریود میشدم و 2 روز بود نشدم و خیلی داشتم اذیت میشدم یه ان شک کردم وقتی رسیدیم رفتیم بیرون که خریذ کنیم سریع رفتم داروخونه  یواشکی یه تست گرفتم گفتم شب میخوایم قلیون بکشیم یوقت حامله نباشم مطمین بودم که نیستم چون دو روز عقب افتاده بود و چون این چند روز همش سرپابودم هی کار میگفتم نه میشم حالا

اومدیم و سریع تا شام حاضربشه رفتم تست بزنم دیدم یه زره ادرار اومد و گفتم ای بابا خراب شد با ناامیدی گداشتم جیبم  اومدم بیرون یه ربع گذشت گفتم برم ببینم خراب شد یا دوباره بزنم ذر کمااااال ناباوری دیدم دوتاخ افتاده یه لحظه مغزم هنگ کرد سرد شدم باورم نمیشه اشک تو چشام پرشد فکرکردم اشتباه ددیدم ملیکا صدا زدم گفتم ببین درسته یا نه اونم خندش گرفت گفت اره سریع رفت به میلاد گفت ائن که هنگ بود میگفت یعنی چی چیشده من ذرجریان نیستم چخبره اصلا...

من که همینجوری گریه میکردم ازخوشحالی اومد بغلم کرد گفت نه اشتباهه دلتو خوش نکن

بماند که  قرار شد تاازمایش ندادم کسی نفهه و میلاد تقریبا به همه زنگ زد گفت

9(فروردین 1400 ساعت 20.20  روزنیمه شعبان )