50روزگی

هفته دیگه نوبت واکسن دوماهگی لیاناس بعد واکسن هم تب و درد که حتما داره احتمالا بعدش برم خونه بابام بمونم تاشب همونجا

امشب احیاس و دلم خیلی میخواست هییت میرفتم ولی دوساله که خونه نشینیم واز تلوزیون میبینم یادش بخیر قبلانا حسییه بویدم وافطار هم میخوردیم وتا سحر همه بودیم چقدر خوش میگدشت البته

روز به روز داریم ازهم دور میشیم و روابط کمرنگ ترمیشه دلم مثل قدیما هرهفته مهمونی افطار میخواد چقدر دلتنگ اونروزای خوبم

دوماهگی

بعداز عید هم برگشتیم به روال عادی ولی خواب ما هنوز عادی نشده دلدردای لیانا بیشتر شده وهمش گریه میککنه شبا خوب نمیخوابه و نق میزنه ولی خداروشکر وزنش خوب بالا رفته حدود 3600 شده که خیلی خوبه ماه رمضونم  هست ولی هیشکی روزه نیس هرسال این موقع روزه بود ما

1401عید

برا عید رفتیم گرگان حتی ساعت تحویل هم توراه بودیم هوا سرد بود کلا هیجا نرفتم و همش تقریبا خونه بودیم بخاطر لیانا که سرما نخوره تقریبا یکهفته موندیم و برگشتیم تئاین مدت نتونستم خوب بخوابم تقریبا سختیش همین خواب و کلافگیه

خبرمهم که اینروزا ذاریم محسن هم بچه دارشدن یه دختر فاطمه هم اسمش میخوان بزارن حدودای مردادهم بدنیامیادفکرکنم