بله...
میخوام از صبح بگم که بیدار شدم ساعت ۸ بود که مامان بیدارم کرد گفت داریم میریم بهشت زهرا قلبم اومد تو دهنم چی شده بود یکی از اقوام فوت کرده بود البته درجه یک نبود ولی به هر حال میشناختمش دیگه بی خوابی زد به سرم نتونستم بهخوابم گوشیمو دیدم منتظر اس میلاد بودم میخواستم خودم اس بدم ولی نمیتونسنم نمیدونم چرا؟؟؟؟
پاشدم یه لیوان چایی خوردم شروع کردم به تمیز کردن خونه یهو دیدم ساعت شد ۱۲ چه سریع گذشت با خودم کلنجار میرفت که یهو میلاد اس داد (من صبح واسه نماز زنگ زدم بهش ولی بیدار نشده بود) اس داد تو چیکاره منی که صبح منو بیدار کردی منم گفتم همه کاره
خیلی از دستم ناراحت بود چون حالشو نپرسیده بودم حق داشت من اشتباه کرده بودم خلاصه کلی بهم استرس داد ارومش کردم و ......بهم گفت بابتم خیلی عصبانیه من هم که این حرفشو شنیدم تمام بدنم لرزید نتونستم ناهار بخورم دست خودم هم نبود خودمو سرکرم کردم به ظرف شستن ولی باز نشد فکرم مشغول بود ناخوداگاه زدم زیر گریه رفتن تو اطاق مامان اومد باهام حرف زد تا اروم شدم گفت ژاشو برو دوش بکیر سبک بشی تا شب دل تو دلم نبود میترسیدم میدونستم باز بهم میخوره فقط نذر کردمو صلوات میفرستادم . شب شد موقع شام من که نتونستم چیزی بخورم اومدم تو اطاق نماز خوندم بقیه داشتن شام میخوردن و جمع کردن سفره یهووو زنگ زدن ساعت ۹ بود واااااای من وسط نماز بودم بقیه شام میخوردن خیلی زود و بی موقع اومدن اصلا فکره کسی نمیرسید که اینقدر زود بیان وسط نماز هول هولی لباس پوشیدم نمیدونم چطوری حاضر شدم
همه بهم میخوردن چه لحظه ای بود فقط خنده ...
نمیدونم چطوری حاضر شدم لباس پوشیدم ارایش کردم مامان تند تند چادر سرم کرد دستمو گرفت رفتیم بیرون اول بلند سلام کردم یکی یکی با همه دست دادم اومدم کنار خواهرش روبه رو همه نشستم اینجا بود که سوتی گنده دادم اومدم روسریمو درست کنم که انگشترم به روسریم گیر کرد وای خدای من دستم به روسری گیر کرد پایین نمیومد حالا همه داشتن به من نگاه میکردن بد جور گیر کرده بود کنده نمیشد اگر هم میگشیدم روسرسم خراب میشد وای خدا داشت گریم میگرفت دیدم نمیشه پاشدم رفتم جلو ایینه سریع درستش کردم اومدم نشستم همه زل زده بودن به من فکر کنم همه فهمیدن من که اب شدم
بعد از اینکه بزرگا صحبت کردن کله قند شیکوندن حالا خوب شد به میلاد گفته بودم بگیره چون انگار نخریده بودن خوب شد که گوشزد کردم مامانش که میخواست حلقه دستم کنه همینجور میلرزید دستم . دستام یخ کرده بود حس خوبی بود ته دلم دیگه محکم شده بود خدایا شکر بعد از صلوات دستو سوت میلاد اومد پیشم نشست البته محرم نبودیم ولی ما دیگه قبلا خودمون محرمیتو تموم کرده بودیم که بعدش چوبشو خوردم مامان بابا رو سرمون شکلات ریختن عکس گرفتن همه چی به خوبی تموم شد خیلی زود ولی زیاد سختی کشیدیم هردومون لاغر شده بودیم ولی این شیرینی به این سختی میارزید بعد از اینکه رفتن بماند که چه حرفا پیش اومد ولی نماز خوندم و شکر به جا اوردم....

اینجا یه مکان خصوصیه برای دل عاشق دلی که خیلی وقته عاشقش شده میخوام خاطراتم همیشه واسم زنده بمونه هیچ لحظه ی از یادم فراموش نشه