دل نویس
هفته پیش مریم اینا اومدن خونمون بعدش همه یکی یکی سرشون پیدا شدو شلوغ شد و تا سه نصف شب همه اینجا بودن .زنعمو هم خونه خریدن و هانی هم بعد از محرم عروسی میگیرند .مامان اینا بعد سه هفته از گرگان اومدن .میلاد هم برگشته به اون دوران بعضی شبا باز دیر میاد کلاس نمیره و منم نمیزاره برم . کلا از کنگره انگار زده شده و عین اب دروغ میگه بهم هم خوابیدنش باز مشکل دار شده هم اخلاق و رفتار قاطی تر .یه مدتی زدم به بیخیالی و کارش ندارم و اصلا نمیبینمش .من هرچی بگم که فایده نداره پس چرا خودمو اذیت کنم .اونروزی که مامانش اومد اینجا و باهاش حرفم شد هرچی دلشون خواست بهم گفتن همه چیو سر من خالی کردن باباش هم گفت از این به بعد هرچی بشه از چشم من میبینه باید به ما بگی میلاد کی میاد خونه شب. منم به بابک زنگ زدم و باهام حرف زد و یکم اروم شدم و اونم با میلاد حرف زد ولی طبق معمول میلاد حرف گوش کن نیس.
خدایا من که 4سال باهاش زندگی کردم خداشکر زندگیم بد نبوده حداقل نسبت به خیلیا.خدایا فقط براش دعا میکنم زودتر سرعقل بیاد و دست از این کاراش برداره.دیگه کلا فعلا قید بچه دار شدن زدم . تواین شرایط بچه میخوام چیکار ....
اینجا یه مکان خصوصیه برای دل عاشق دلی که خیلی وقته عاشقش شده میخوام خاطراتم همیشه واسم زنده بمونه هیچ لحظه ی از یادم فراموش نشه