خواب شیرین
امروز صبح یه خوابی دیدیم که شاید بهترین خوابی بود که توزندگیم ذاشتم و واقعا از ته دلم میخواستم بیدار نشم .خواب دیدم تو یه جایی شبیه میدون جنگ هستم و همه به هم شلیک میکنندو از این حرفها ولی صحنه ها خیلی مصنوعی بود بعدش رفتم تو یه سربالایی مثل بام تهران یه شهید پیری رو اوردند میخواستن غسلش بدن من داشتم نگاه میکردم که یهو یه سگ قهوه ای اومدسمتم ولی نترسیدم یکم نازش کردم ولی پامو گاز گرفت و رفت ولی باز اومد و بهم گفت اگه نترسی و داد نزنی میخوام یه چیزی بهت بگم. گفت توشهید شدی پاشو باهام بیا .داشتم تویه راهرو سفید و پیچ درپیچ بالا میرفتم دیدم تو تا برگه دستمه و خیلی خوشحالم باورم نمیشئ که مردم و شهید شدم داشتم خاطره شب قبل و مرور میکردم و همینجوری واقعی گریه میکردم از خوشحالی و میگفتم خدایا شککرت که دارم میرم بهشت .چه خوبه که همیشه نماز میخوندم .یهو یاد میلاد افتادم و بغض کردم گفتم اون که نماز نمیخونه پس نمیتونه پیش من باشه همینطور گریه میکردم ولی خیلی خوشحال بودم از پله هارفتم بالا و یه در باز شدیجورایی شبیه پشت بوم بود یهو بالا رونگاه کردم دیدیم یه برج بلند چندطبقه بازم بالا سرمه متوجه شدم این همون طبقه های بهشته .یه جای قشنگ بود با هوای تمیز ادمها دور و برنشسته بودندو حرف میزدند.به یکی گفتم میخوام برم اون بالا گفت ماهم میخواهیم بریم ولی چندساله که تونوبت اینجا نشستیم .همینجوری دور برم نگاه کردم یهو مریم دیدم با موهای کوتاه مشکی بغلش کردم گفت به خاطر امیر خودکشی کردم و اومدم اینجا .یهو از خواب پریدم دیدم صورت خیس شده از گریه نشستم و باز گریه کردم گه جرا همه اینها خواب بوده .دوست داشتم واقعیت بود .ساعت حدود 8 ونیم صبح بود میلادهم پاشد و تعجب کرد کفتم خواب دیدم برات تعریف میکنم .یه نیم ساعتی گیج بودم و چشام خیس تا نفهمیدم باز کی خوابم برد ....این بهترین خواب و رویایی بود که داشتم و دلم میخواست واقعی بود
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۴ ساعت 22:22 توسط م.ن
|
اینجا یه مکان خصوصیه برای دل عاشق دلی که خیلی وقته عاشقش شده میخوام خاطراتم همیشه واسم زنده بمونه هیچ لحظه ی از یادم فراموش نشه