هفته ذیگه دوشنبه 20اردیبهشت عروسی هانیه .هیچ کاری نکردم اصلا ذوق و شوقم کور شد .این همه رفتم دنبال لباس و این حرفها که دیشب همه چیز بهم ریخت.چندروزیه همش درگیره میلادم باز بیرون رفتن های شبونش شروع شده دیراومدن هاو خیلی چیزها که قبلا بود و مصیبت و گرفتار...چهارشنبه بود که حسابی توپم پر بود و هر چی تو دلم بود خالی کردم براش اونم برام سنگ تموم گذاشت خداوکیلی برا اولین بار دلم میخواست برم وبرنگردم حسابی کتک خوردم و سرم شکست هرچی بهش میگم نگرانتم مراقب باش فکر میکنه که لج بازی میکنم خلاصه چندروزیه حسابی سرسنگین بودم .دیشب...دیشب باز مست بود تصادف و بعدش دعوا رفتیم کلانتری وبعدش بازداشتگاه .تا 4صبح اونجابودم و کاری از دستم برنیومد .باید سیزده میلیون جور بشه تابیاد بیرون.باباش هم گفته یه قرونم نمیدم .حق داره بخدا روم نمیشه توچشاش نگاه کنم  از دیشب تا الان ....اصلا حالم خوب نیس همش گریه نمیدونم دیگه به کی زنگ بزنم چیکار کنم تا کی اونجا میمونه و چی میشه نمیدونم .خدایا نمیدونم من این وسط چیکار میکنم .چرا این ... ناشکری نمیکنم

ولی بخدا خسته شدم نه راه پس نه راه پیش ...خدایا خودت ازش بگذر ..کمکش کن ...