خب خب خب بالاخره لیاناخانم ما بدنیااومد به تاریخ ۸ اسفند۱۴۰۰

اولش که رفتیم خدایی استرس داشتم رفتم اتاق زایمان چندتا طبیعی و داد و بیداد شنیدم گرخیدم   

لباس پوشیدم و نوار قلب گرفتم و رفتیم ااتاق عمل ولی خیلی پرسنل خوب و باحالی داشتن کلی روحیه دادن وخندیدن با بی حسی تقریبا هیچی نفهمیدم فقط صدای گریه شنیدم و تمام 

تمام استرس و دلهرم تموم شد وقتی که دیدمش گریه کردم و خداروشکر کردم زشتول و خونی بود گریه میکرد منم ذوق ذوق

خلاصه تا موقع بی حسی خوب بودم بی حسی که رفت دردام شروع شد خیلی بد بود دردای بد نمیتونستم حتی تکون بخورم نمیتونستم حرکت کنم و بهش شیر بدم سخت گذشت شب اول ولی گذشت خوب خوابید و خوب شیر خورد

خدارشکر شب اول تو بیمارستان خوب بود با مامان که کنارم بود دردام باشیاف کم شده الانم خونه هستم