اخرین شب
سلام ازاخرین شب خونمون
فردا۱۱ صبح اسباب کشی و تمام
همه چیزاروجمع کردیم خیلیارم بردیم فقط بزرگامونده و صبح هم یخچال خالی کنم
یه حالیم نمیدونم از خستگیه تنهایی چیه دلم گرفته ازاینکه تنهاییم میلاد خدایی پدرش دراومده منی که برای همه آز جون دل کمک بودم البته توقعی ندارم هرکی خودش گرفتاری داره تاالانش که خودمون بودیم بعدشم هستیم وخدابزرگه
مامان که هنوز نیومده مژده م اصلا هیچی حتی یه زنگ نزده کمکش پیشکش بقیه هم ....همینجوری اشکام میاد خیلی خستم خیلی ...
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی ۱۴۰۳ ساعت 1:57 توسط م.ن
|
اینجا یه مکان خصوصیه برای دل عاشق دلی که خیلی وقته عاشقش شده میخوام خاطراتم همیشه واسم زنده بمونه هیچ لحظه ی از یادم فراموش نشه