حج
بالاخره مامان هم صحیح وسالم رسید و خیال همه راحت و اسوده شد
هوایی تامشهد و بعدش هم با تاکسی خودشون تاتهران اومدن ولی خیلی خسته شدن تارسیدن
همه چی خوب بود ولی این چندروز واقعا ازخستگی و استرس پدرمون دراومد تاحالا اینقدر حس خستگی تو وجودم نبود اینقدر استرس کلرهارو داشتیم که من لکه بینی گرفتم
همه چی توب بود فقط میلاد هم اذیت کرد نمیدونم چراتومراسما یامن جایی میرم این اینقدر اذیت و غرغرداره قشنگ از دماغم میریزه خودش که نیومدتااخر شب هییت بود زنگ زد از دهنش هرچی دراومدگفت بهم قشنگ نصف حال بدیم از حرفهای میلاد بود حالا هفته دیگه توتالار چحوری از دماغم دربیاره خدامیدونه
+ نوشته شده در سه شنبه دهم تیر ۱۴۰۴ ساعت 1:44 توسط م.ن
|
اینجا یه مکان خصوصیه برای دل عاشق دلی که خیلی وقته عاشقش شده میخوام خاطراتم همیشه واسم زنده بمونه هیچ لحظه ی از یادم فراموش نشه