این متن مینویسم که یادم بمونه چه روزایی گذشت

به تاریخ شنبه 16 اسفند 1404

این چند روزی که جنگ شروع شده اکثرا یا رفتن شهرهای اطراف یا خونهای امن ولی ما خونه هستیم روز 4شنبه هم عزیز و سحر اومدن پیش ما موندن چون خونشون روبه رو مرکز نظامی بود عزیز هم میترسید اومد پیش مابمونه ولی سحر و محمد شبا میرن خونه میخابن بماند که مدام بی وقته صدای جنگنده بالا سرمونه و باهرموشکی خونه میلرزه خدایی هم ترس داره

به وقت صبح شنبه منو عزیز و لیانا بیداریم ومیلاد هنوز تو چرته خونه ققشنگ تمیز کردم جارو طی نظافت گردگیری تهشم یه اسفند دود کردم ناهار هم گذاشتم ساعت دقیقا 1 ونیم ظهر بودمیلاد با صدای جنگده از اتاق اومد بیرون که یهو صدای موشک از پشت پنچره شنیدم تا صورتم برگردوندم تو یه لحظه انفجار و موج و صدای بلند باز شدن درو پنجره پرتاپ شدن وسیلها و دود و سنگ و شیشه ای که ریخت توی خونه اصلا شوک شدیم گفتم الانه که سقف بیاد رو سرم فقط عزیز ولیانا که شوک روی مبل نشسته بودم بلند کردم و گذاشتمشون توی اتا خواب اومدم دیدم بله دود که از کنار خونه و مدرسه بغل خونمون که زده بودن بعدا فهمیدم که سهتا موشک زدن

همه اینا فقط تویک ثانیه بود باورم نمیشد مثلا خونه ما خیلی امن بود و عزیز اومده بود پیش ما

همینجوری گوشیمون زنگ میخورد و بقیه انگار فهمیده بودن و نگران ما فقظ ساک برداشتیم میلاد لیانا و عزیز برد پایین تو یه دقیقه مهذی و عمو بابک جلو در بودن و لیانا بردن عزیز هم با بابک رفت همینجوری شوک بودم ساک جمع کردم رفتم پایین

صحنهایی که دیدم باورم نمیشد توکوچه پرشیشه و سنگ دود غبار جیغ وفریاد مردم خونی بالباس خونه توکوچه دنبال عزیزاشون اصلا باورم نمیشد من الان تواین ووضعم انگار اینجا غزه و لبنانه

خلاصه بگم ترومای اون روز تاالان که سه ماه گذشته روی ما مونده و لیانا از اون روز تا الان خیلی ترسیده ومدام اوایل میچسبید بهم حتی تو اتاق دستشویی تنها نمیرفت

ما 20 روز رفتیم گرگان موندیم برگشتیم خونه وچنذروز بعدش اتش بس شد

اینقدر میخوام بگم از اون روز که واقعا فکر کردن بهش تپش ققلب میگیرم خداروشکر که زنده یم چون فقط به فاصله 5تا ساختمون با مافاصله داشت

3تا ساختمون کامل اوار شد مدرسه بشدت اسیب دید و ساختمونای اطراف هم خیلی اسیب دید