دلهره ی جدایی
از دیروز تا حالا حالم بدجور گرفتس سر یه حرف بیخودی و الکی باهم دعوامون شد بازهمه چی همه
تقصیرا افتاد گردن من .چند روزیه که خونه رو تحویل گرفتیم داریم خرجش میکنیم میلاد هم یه مقداری
پول کم اورد به من گفت اگه داری بهم بده منم نگفتم نمیدم گفتم برو چند جا طلب داری اونارو بگیر من هم
هستم بهت میدم وااااای بهش برخورد دادو بیداد که چرا بهم پول ندادی خلاصه که دیگه ..............
دیروز که گذشت منم خودم اومدم خونه نذاشتم اون منو برسونه حالا شب هرچی زنگ میزنم بهش جواب نمیده یا
در دسترس نیست خیلی نگران شدم اخه سابقه نداشت دیدم نه انگار نیست اس دادم به ملیکا خواهرش گفتم
کجاش برگشت گفت رفته استخر من همینطور موندم اخه سابقه نداشت بی خبر جایی بره تا اینکه بعد از یک
ساعت زنگ زد خیلی دلم ازش پر بود فقط یک کلام بهش گفتم اگه من بیخبر جایی میرفتم تو چیکارم میکردی
باز طلبکار شد شروع کرد به غر غر کردن مثل همیشه تا شب رو عصابم بود دیگه حال نداشتم به حرفاش
گوش بدم دیگه همه چیز تکراری بود خسته کننده حال بهم زن باز حرف اخرش این بود که تمومش کنیم افتادم
رو دنده لج گفتم باشه چون چند بار این حرفو زده بود میدونستم اینکارو نمیکنه ولی نمیخواستم جلوش کم بیارم
وقتی حرفه جدایی میزنه ازش بدم میاد دوسش ندارم حالم ازش بهم میخوره از خودش از عشقش از دوست
داشتناش که همش کشکه انگار
گفتم صبح 9 میام همه چیزو تموم میکنم اماده باش شب بخیر گفتم ولی تا دیر وقت داشتم گریه میکردم که چرا
ما که این همه همدیگرو دوست داشتیم باید کارمون به این حرفا برسه
صبح پاشدم ساعت 10 بود اول رفتم بانک پول گرفتم که برم بدم بهش اینقدر سرمن منت نذاره 450 تومن
گرفتم از حسابم رفتم خونشون خودش مغازه بود دادم به ملیکا .داشتم میرفتم بیرون که اومد جلوم با روی
خوش اومد انگار نه انگار که دیشب چیشده بود منم بدجور حرصم گرفت باهاش تند برخورد کردم طوری که
دادبیداد کردم گفتم تمومش کن دیگه نمیخوامت بدم اومده ازت رفتم از خونشون سند ازدواج و شناسنامه هارو
برداشتم با عصاب خردی رفتیم محضر اولش که پایین کلی باهم بحث کردیم دیدم کار داره به جای باریک
میرسه اینم خیلی پروو شده انگار همه چیو به شوخی میگیره دوییدم رفتم بالا اونم داد زد بیا بینم گوش ندادم و
رفتم خدارو شکر بسته بود اومدم پایین خیلی قاطی بود خلاصه این قدر گفت منم بغضم شکستو گریم گرفت
باز نمیتونم تحمل کنم بعد از یک ساعت برگشتیم و ناهار خوردیم باباش هم واسم سرویس طلا خریده بود بد
نبود قشنگ بود خیلیم سنگین ولی من خیلی زیاد ازش خوشم نیومد به هر حال ناهار خورد و رفت بالا خوابید
منم نماز خوندم یکم خوابیدم اومدم خونمون الان هم حابی کلافم مدام هم بهم اس میده مثلا از دلم در بیاره منم
اصلا حوصله ندارم
فردا هم همه میرن گرگان خیلی دوس دارم برم
ولی میدونم نمیذاره گفت دوست داری برو ولی میدونم برم هی میخواد سرکوفت بزنه بعدش منت بذاره که
گذاشتم رفتی گرگان پرروو شدی ... پس نرم سنگین ترم
اینجا یه مکان خصوصیه برای دل عاشق دلی که خیلی وقته عاشقش شده میخوام خاطراتم همیشه واسم زنده بمونه هیچ لحظه ی از یادم فراموش نشه