روز برف
امروز صبح وقتی از خواب پاشدم یهو توجه شدم واسه نماز خواب موندم پاشدم رفتم جلو پنجره هاجو واج موندم چه برفی میومد همه جا یه دست سفسد بوئ چند دقیقه جلو پنجره واستادم همینجوری خیره بودم خواب به کل از سرم پرید دیگه درستو حسابی خوابم نبرد حدود 10 بود که دیگه پاشدم رفتم بیرون یه دوری زدم یکم خرید کردم خونمون سر زدم اومدم الان هم بی حوصله ام دوس دارم برم یه جا یا حداقل با اینا پس فردا برم گرگان ولی کاشکی میلاد میذاشت برم
+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 13:39 توسط م.ن
|
اینجا یه مکان خصوصیه برای دل عاشق دلی که خیلی وقته عاشقش شده میخوام خاطراتم همیشه واسم زنده بمونه هیچ لحظه ی از یادم فراموش نشه