شبی از سوز دل گفتم قلم را ،

بیا بنویس غمهای دلم را ،

قلم گفتا برو بیمار عاشق ،

   ندارم طاقت این بار غم را

 این هم شده  روزگاره  من   فشار از طرف میلاد  یه طرف هم خانوادم  انتخاب بین میلاد و خانواده کیو انتخاب کنم به کی حق بدم  من این وسط شدم عروسک خبر بیار ببر کسی دلش برای من نمیسوزه 

از دیروزه که میلادو ندیدم امشب هم که مهمون داشتیم نیومد خونمون با اینکه زنگ زدم گفتم بیاد نیومد.

حالا زنگ زدم بهش طلبکارانه میگه تو بهم اهمیت نمیدی انگار نه انگار که ندیدمت دیگه واسم مهم نیستی وقتی این حرفارو بهم میزنه  بغض میکنم الان هم که دارم میگن اشک تو چشام سرازیره میدونم از ته دل نمیگه عصبانیه ولی صدبار گفتم اینجوری بهم نگـــو دلم میشکنه ولی باز...

نمیدونم گاهی وقتا به چیزایی که میبینم حسودیم میشه دلم میخواد کاشکی منم اونچیزی که اونا دارن داشته باشم  یه کم از اون چیزی که امشب دیدم  ...