امروز روز پر استرسی بود شب نتونستم خوب بخوابم تا اذان صبح بیدار بودم حس خوبی نداشتم  نماز خوندم  ...تو فکر دیشب بودم که برای صحبت رفته بودیم خونه میلاد وسط حرفا یهو برق رفت  خیلی کفری شدم همه ریختن بهم  نیم ساعتی برق نبود شمع روشن کردن خیلی رویایی شده بود وسط حرفا چند دقیقه صحبت از خوشبختیو خنده بود ولی یهو ورق بر میگشت دادو بیداد میشدو حرف طلاق حرفا 3 ساعت کامل طول کشید نتیجه خاصی  در پی نداشت من که تو دلم فقط صلوات میفرستادم   دلشوره اضطراب بغض  خنده گریه همه چی قاطی بود تو دلم .قرار شد پس فردا همه چیز تموم بشه بعدش هم عقد کنیم ولی بعضی حرفا نذاشت

خیلی الکی و پوچ خنده دار فقط و فقط واسه مهریه ...

بابم حق داره ولی زیادی بدبینه بابای میلاد خوبی مارو میخواد ولی بد لجه از حرفش کوتاه نمیاد ....

نمیدونم چرا وقتی همه چیز داره به خوبی خوشی تموم میشه یهو میزه بهم قاطی پاتی میشه

بهم میگن این پسر دهن بین باباشه به درد تو نمیخوره تو از اون سرتری ولش کن

چقدر فکرو خیاااااااااااااااااااااال

نفهمیدم چطوری نماز خوندم تک زدم به میلاد که برای نماز بیدارش کنم  ولی پانشد....

رفتم تو جام خوابیدم صبح با اس از خواب پریدم ازم جواب میخواست ولی حرفی واسه گفتن نداشتم  بابام حرفش یکلامه بابای اونم بد لج تر کاش یه راهی داشتم ولی چی...

حداقل مامان یکم به حرفام گوش میداد  بازم مرام مامان  صبحونه نخوردم  ناهار نخوردم شام هم هیچی اصلا اشتها ندارم  تازه نماز خوندم سبک شدم  نماز بهم ارامش میده خیلی

الان ساعت 11و20 دقیقه روز ولادت حضرت عباس 2000 تا صلوات نذر دارم باید بفرستم

نمیدونم عاقبتم چی میشه فقط خدایا خودت کمکم کن ...