از این روزهای جمعه بدم میاد خیلی برام سخت شده یجورایی حس بدی بهم تلقین شده جمعه روز بدیه 

امروز هم خواب بودیم که عمو مجید اومد میلاد به زور برد باباباش اشتی داد با اینکه حالا رفته اونجا  ولی انگار بازم دلش به کار نمیاد نمیدونم چی بهش گفته بود همش کفری بود میگفت نمیرم ازش بدم میاد  بازم باهاش دعوام میشه  استخاره کرد متوسط اومد گفت ولش کن نمیرم  کلی باهاش حرف زدم تا راضی شد

 ...حالا کلید داده بهش ولی میدونم باهم نمیسازن 

درسته خوب بهش حقوق میده ولی همیشه منتش بالا سرمونه چه فایده ارامش کافی نداریم خدا کنه حداقل اینبار دیگه اتفاقی نیافته