شب عروسی

امشب شبه اخره دیگه داره تموم میشه برعکس همه که خوشحالم من فقط گریه شدم کارم .دل دل میکنم واسه فردا که چی پیش بیاد اصلا هم خوابم نمیبره امیدوارم به خوبی تموم بشه خدایا فقط خودت  یاریم کن که جز تو پناهی ندارم  

عنوان ندارم

همه دوست دارن زود عروس بشن شبه عروسیشون غوغا بشه روز شماری میکنند ولی من از استرس دارم میمیرم نه واسه خوده عروسی بیشتر از میلاد و خانوادش که کاری نکنند حرفی  چیزی بی احترامی پیش نیاد که مجلس بهم نخوره دقیقا شبیه اون روزا شدم که میخواستم عقد کنم نذر کردم اگه همه چیز به خوبی تموم شد روزه بگیرم 

غم دنیا

این روزا انگار غم دنیارو روسرم ریختن انگار نه انگار که جمعه عروسیمه هیچ حالو هوای عروسی تو دلم نیس 

یعنی هرکی میخواد عروسی کنه باید این همه  غمو غصه بکشه از همه طرف فشار  روش باشه من که دیگه تحمل ندارم نمیخوام بریدم 

روز شمار

برای عروسی روز شماری میکنم که زودتر تموم بشه بد اوضاعی شده قاراشمیش پر از کینه و نفرت چیزی که ازش متنفرم 

اینگونه سرنوشت بدامون رقم خورده دیگه چیکار کنیم 

کارای خونه تموم شده خریدامون هم تموم شده  تقریبا همه چیز تموم شده ولی خستگی تو تنم مونده خیلی خستم نیاز به خواب اروم دام ولی کوووو 

دیگه فکرم یاری نمیکنه سردرگم شدم 


غم

شبی از سوز دل گفتم قلم را ،

بیا بنویس غمهای دلم را ،

قلم گفتا برو بیمار عاشق ،

   ندارم طاقت این بار غم را

 این هم شده  روزگاره  من   فشار از طرف میلاد  یه طرف هم خانوادم  انتخاب بین میلاد و خانواده کیو انتخاب کنم به کی حق بدم  من این وسط شدم عروسک خبر بیار ببر کسی دلش برای من نمیسوزه 

از دیروزه که میلادو ندیدم امشب هم که مهمون داشتیم نیومد خونمون با اینکه زنگ زدم گفتم بیاد نیومد.

حالا زنگ زدم بهش طلبکارانه میگه تو بهم اهمیت نمیدی انگار نه انگار که ندیدمت دیگه واسم مهم نیستی وقتی این حرفارو بهم میزنه  بغض میکنم الان هم که دارم میگن اشک تو چشام سرازیره میدونم از ته دل نمیگه عصبانیه ولی صدبار گفتم اینجوری بهم نگـــو دلم میشکنه ولی باز...

نمیدونم گاهی وقتا به چیزایی که میبینم حسودیم میشه دلم میخواد کاشکی منم اونچیزی که اونا دارن داشته باشم  یه کم از اون چیزی که امشب دیدم  ...


بغض دل

یه بغضی تو گلوم گیر کرده نمیذاره گریه کنم دلم پره از همه  از همه ادمای خودخواخ دورو برم که فقط خودشونو میبینم داشته ها و نداشته کرده ها و نکرده ها رو فقط به رخ من میکشن منی که از خودم هیچی ندارم یه جورایی آسو پاسم یه ادم  که واسه رسیدن به خوشبخت واسه رسیدن به ارامش باید دست به هرکاری بزنم حتی دروغ بگم تا اوضاع اروم بشه  میگن اینا نمک زندگیه اخه چه نمکی نمیخوام نمیخوام از اول زندگیم رو کینه و لجو لج بازی شروع بشه ولی متاسفانه شده خیلیم شده  طوری که جمع کردن این کینه ها خیلی زمان میبره 

خدایا تو منو ببخش به خاطر اون کارایی که انجام دادم و فقط خودت میدونی من که نمیتونم به زبون بیارمش...

دلواپس

انگار نه انگار قرار بود شب باهم بریم بیرون من شام نخورده بودم منتظرش بودم که کارش تموم بشه بهم زنگ بزنه .حالا زنگ زده میگه من خونه ارما هستم تنها بوده اومدم پیشش میخواستم جیغ بزنم سرش ولی خودمو کنترل کردم اولش غرغر کردم گفتم دوست ندارم بری پیش اون ولی گفتم ول کن بذار خوش باشه گوشی بدون خداحافظی قطع کردم خوب امروز ندیدمش  دلم واسش تنگ شده  چیکار کنم اون بیخیاله نمیگم پیش دوستات نرو برو ولی با ادم درستو حسابی بگرد امروز خیلی دلواپسش بودم اصلا بهم زنگ نزد خبری نگرفت خیلی مشکوک بود چمیدونم شاید هم سرش شلوغ بوده اشکال نداره اون خوش باشه انگار من خوشم 

خوابه شیرین

امروز ساعت  11 با صدای پیامک دختر عموم از خواب پریدم تعجب کردم سابقه نداشته این وقت بی موقع اس بده خیلی وقت بود خبری ازش نداشتم از وقتی که عموم با ما رابطشو قطع کرده ندیدمش حدود یه سالی میشه اس داده بود حالمو پرسید منم جواب دادم و باز خوابیدم کسی خونه نبود 

خیلی هوا سرده انگار برف میاد ولی هوا صافه اخه این چه بساطیه 

سرعت هم که خدا خیرش بده انگار با نفت کار میکنه دوساعت باید بشینم تا یه صفحه باز بشه اه انگار نه انگار خیره سرمون sdsl دارم 

اخه من چیکار کنم 

این پسره هم که از صبح خبری ازش نیست یه زنگ هم نمیزنه الانم که مطمینم خوابه 

این بخاری خونه خیلی دردسر شده  مدام لولش سرده هوا خارخ نمیشه اخر سر هم سر این خفه میشیم خیلی بد شده واسمون اصلا میترسن برم اونجا بخوابم تا درست نشه که نمیرم خونم 

خرید

دیروز امروز کلی خرید عروسیمونو انجام دادیم ولی بازم کلیش  مونده خیلی خسته شدم از بیرون فتم خیلی خسته کنندس هرچی میخرم تمومی نداره خیلی تو خرج افتادیم وااااااااااای خداااااااااااااااااااا خستم پس کی عروسی میشه بریم سر زندگیم  تموم بشه این حرفو حدیثا   این اذیتا این ........


جدال

 به کل عروسی به هم خورد مامان کارتا رو برد پس داد باباش قاطی کرد گفت عروسی نمیگیرم اصلا بد اوضاعی شد  تا دیشب که کلی با میلاد حرف زدم تا بالاخره کم کم همه چیز اروم شد به زور هلش دادم اومد دم در کارتارو پس داد چه فایده دیگه خونمون نمیاد میگه کاری با مامان بابات ندارم مامان بابام هم میگن عروسیت نمیایم بیایم هم یکم میشینیم میریم اخه بدبخت تر از من کیه باید همه جور توهین بشنوم همه درد و عذابا رو سر من خالی میشه میلاد از این ور یه چیزی میگه خانوادش از اون طرف مامان بابام از این طرف دیگه اصلا تو خونه نمیمونم میزنم بیرون شب میام خسته وکوفته میخوابم تا این چند روز تموم بشه برم تو خونه خودم مطمینم اونجا هم یه جور دیگه سختی دارم نمیدونم کمتره یا بیشتر فقط خدا بهم صبر و طاقت زیاد داده مثل بابام صبورم ارومم  هر چی هست میریم تو دل خودم اخه تا کی ....

بی گناه بودم

خوابم نمیبره همش دلواپسم  حرفی واسه گفتن ندارم ولی دلم پره میخوام داد بزنم ولی دهنم بسته شده بغض تو گلومه ولی اشکی نمیاد  سردمه ولی نیاز به گرما ندارم  

این بیست روز به کندی ولی به سختی میگذره  همه دخترا این روزها خوشحالن دنبال کارای عروسین  ولی من همش کارم غصه و گریه شده امشب باز غوغایی به پا شد از یه طرف اونا نمیان بشینند حرف بزنند بابام هم لج کرده مراسم نمیگیره از این طرف هم اونا میگم پس ما عروسی نمیگیریم اخه من این وسط چیکارم 

بابام میگه تو منو جلو همه خرد کردی خانوادتو به اونا فروختی منی که این همه زحمت کشیدم واست  اخـــه خدایا من چیکار کردم اخه گناه کردم کسیو  که دوسش داشتم واسه زندگیم انتخاب کردم اونی نشد که اونا دوست داشتن اونا میخواستن شوهر من فامیل باشه  اخه من از کجا برم فامیل پیدا کنم که بیاد منو بگیره  من این وسط قربانی شدم بین همه چیزو همه کس گیر کردم  


از دل نوشتم

بالاخره هم دیروز  هم  تمیز کاری خونمون تموم  شد  فقط مونده برم و بچینم  ببینم چیا کم دارم تا باز بخرم 

دیشب اصلا درستو حسابی نخوابیدم خیلی تو فکرو خیال میرم با اینکه به شدت خسته بودم از ساعت 10 رفتم تو جام باز خوابم نمیبرد این چند شب که نیلاد پیشم بود خوب خوابیدم ولی نباشه مدام تو فکرو خیالم فقط بیست روز دیگه به عروسیم مونده خیلی کارا مونده خرید وااااااای خدا کی تموم میشه 

خیلی دست تنهایم همه کارامونو  هم باید خودمون انجام بدیم حالا باز مامان با من هست میلاد که دست تنهاس از یه طرف مغازه از یه طرف خونه اگه یه چند دقیقه بیاد بیرون صدتا ننه پیدا میکنه فضول دورو برش زیادن اصلا هم عصاب نداره با همه قاطیه این کی میخواد خوب بشه نمیدونم والا ...

استرس

خيلي بده بين ادمها گير کي نتوني از خودت دفاع کني يا حرفي براي گفتن نداشته باشي يا داشته باشيو نتوني به زبون بياريش  روز عروسي ارزوي بزرگيه که همه دوست دارن تجربش کنند به بهترين شکل ممکن هر طوري که شده يه لباس عروس بپوشند چندتا عکس و ... حالا يه سريا خيلي مفصل يه سريا هم مختصر تر 

من جز اون ادمهاييم که خيلي به مفصل بودن عروسيم مايل نيستم دوس دارم همه چيز خيلي ساده و جمع و جور باشه ولي کاملا رو حساب و برنامه ريزي نميخوام چيزي کم باشه ولي زيادي هم نباشه دوست دارم تو يه شب باشه  ولي ولي ولي.... خيلي از اين تجملات گراييا بدم مياد از اين اداب و رسوم مزخرف و بيخودي  يه بار ميان جهيزيه نشون ميدن  يه شب حنابندون ميان خريد عروس داماد نشون ميدن خوب که چي هر کي هرچي خريده باشه ديگه نشون دادنش چيه ؟ ؟ مثل قديما ميان جمع ميشن عروس داماد ميبرن حموم اييــــــــش  خيلي بدم مياد بعدشم که عروسي ميگيرن با اين همه تجملات فرداش پاتختي ميگيرن کادو ميارن اي بابا خوب هرکي کادو ميخواد بده همون شب عروسي بده ديگه پاتختي چيه من نميدونم  اه اه 

حالا من بدم مياد از اين همه کارا چيکار کنم نميخوام دوس ندارم بايد کيو ببينم 

تقريبا تموم جهيزيم گرفتم کامله فقط يه چندتا خرده ريزا مونده  خريده عروسيم مونده وااااي  عصابم خياري ميشه وقتي بهشون فکر ميکنم کي تموم ميشه اين همه استرس 

حالا اين وسط باباي ميلاد يکاره زنگ زده به من ميگه بايد حنابندون بگيريد وگرنه من عروسي نميگيرم اخه يکاره مياد به من ميگه بلد نيست بياد بشينه با بابام حرف بزنه  ميلاد ميگه عصاب نداره به من چه که نداره هرکي به ما ميرسه وا ميرسه  بابام هم تو خونه حنابندون نميگيره چون ما عزايي هستيم خيلي باز خوبه اجازه داده عروسي بگيريم بهم نزديم تالارو  حالا من با اين همه  استرس از دورو بر چيکار کنم .......

حرف دلم

تا حالا شده بین دوتا چیز که خیلی دوسشون داری گیر کنی نتونی انتخاب کنی چون با انتخاب هرکدومشون برای اون یکی دودل میشی حالا منم اینجوری شدم موندم وسط که چیکار کنم نمیدونم کدوم انتخاب کنم بین زمین و اسمون گیر کردم نمیتونم حرف دلمو به کسی بگم حتی به میلاد چون زود عصبانی میشه داد بیداد میکنه به حرفم نمیشینه گوش بده که ببینه چی میخوام مدام دوس داره با همه درگیر بشه این روزها خیلی ناجوره یجورایی بین خانودم و میلاد پاسکاری میشم منم مجبورم از خودم پنهانی کارایی انجام بدم فقط خدا منو ببخشه دیگه   نمیتونم حرفمو به کسی بگم چون کسی رازدارم نیست پس همه چیو تو دلم حبس میکنم فقط خودم. خــــــــدای خـــــــودم ....

روز برف

امروز  صبح وقتی از خواب پاشدم یهو توجه شدم واسه نماز خواب موندم پاشدم رفتم جلو پنجره هاجو واج موندم چه برفی میومد همه جا یه دست سفسد بوئ چند دقیقه جلو پنجره واستادم همینجوری خیره بودم خواب به کل از سرم پرید دیگه درستو حسابی خوابم نبرد حدود 10 بود که دیگه پاشدم رفتم بیرون یه دوری زدم یکم خرید کردم خونمون سر زدم اومدم الان هم بی حوصله ام دوس دارم برم یه جا یا حداقل با اینا پس فردا برم گرگان ولی کاشکی میلاد میذاشت برم